2080

خرید بک لینک

امکانات وب

آن زمان که من از احتیاج جوانی و شرم

به سوی تو آمدم با تمنا...

تو خندیدی و از عشق من یک بازیچه ساختی!

حالا خسته ای و دیگر بازی نمی کنی..

با چشم های تاریک!

به سوی من می نگری...

از روی احتیاج!

و می خواهی عشقی را داشته باشی که من داده بودم،به تو!!

دریغا!

که آن عشق از بین رفته است..

و من نمی توانم بازگردم!

به سوی من می نگری...

روزگاری آن عشق مال تو بود...

حالا دیگر هیچ نامی را نمی شناسد!

و می خواهد تنها باشد!!!

از هرمان هسه

ترجمه : مصطفی صمدی

1912...

ما را در سایت 1912 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:41

صفحه بندی