آن زمان که من از احتیاج جوانی و شرم
به سوی تو آمدم با تمنا...
تو خندیدی و از عشق من یک بازیچه ساختی!
حالا خسته ای و دیگر بازی نمی کنی..
با چشم های تاریک!
به سوی من می نگری...
از روی احتیاج!
و می خواهی عشقی را داشته باشی که من داده بودم،به تو!!
دریغا!
که آن عشق از بین رفته است..
و من نمی توانم بازگردم!
به سوی من می نگری...
روزگاری آن عشق مال تو بود...
حالا دیگر هیچ نامی را نمی شناسد!
و می خواهد تنها باشد!!!
از هرمان هسه
ترجمه : مصطفی صمدی
1912...ما را در سایت 1912 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 132